سلام سلام. صدتا سلام   

سلام سلام صدتا سلام، خان دایی جان خان دایی جان!

به این میگن یه آدم خلاص! (خودمو میگم) بهد از دقیقاً یه قرن و بیست و هفت سال و هشت ماه و دو روز اومدم تو این وبلاگ یه چیزی بنوبسم اونم اینجوری!

دوستای گلم. همسنگرای قدیمی، الان که این پست رو می نویسم نمی دونم چند نفرتون هنوز به این وبلاگ قدیمی سر می زنید. نمی دونم کی این پست رو می خونه و کی نمی خونه. اما دلم داره تاپ تاپ می زنه. برای دیدن تک تک شما دوستای خوبم حاضرم دوباره برم آموزشی، فانسقه ببندم و 24 ساعت پست اسلحه خونه بدم اما بتونم شما دوستان رو ملاقات کنم.

کاش روزگار یه کم مهربون تر بود و ما رو تا این حد از هم دور نمیکرد. من الان با هیچ کدوم از بکس 534 در ارتباط نیستم (جز فریدون اصلانی فر) ولی دلم برای همتون تنگ شده. 

خیلی از بچه ها شماره من رو دارند. شماره من عوض نشده. بیاید اگه علاقه مند هستید، بیاید با کمک هم، دوباره همدیگر رو پیدا کنیم و حتی اگه شده با چند کلمه سلام و احوالپرسی از طریق تلفن همیشه در کنار هم باشیم.

به یاد تک تکتون هستم. و همتون رو دوست دارم. امید وارم همه شما در نهایت سلامتی و خوشبختی و خوشحالی، بهترین زندگی رو داشته باشید.

ضمناً آدرس سایتی که در کنار صفحه هست، سایت من نیست. سایت من paymanmusic.net بود که الان دیگه وجود نداره. من مدتهاست که دیگه موسیقی کار نمی کنم. آخرین آهنگی که ساختم سال 87 بود.

قربون تک تکتون...

پیمان PNR

لینک نوشته
   ۲۱۵ روز گذشت   

سلام به همه دوستان

پس از مطلب «خداحافظ شيراز» بيش از دو ماه است كه مطلبی در اين وبلاگ ننوشته‌ام (که بابت اين كوتاهی، عذرخواهی می‌كنم)؛ در اين مدت، خيلی چيزها تغيير كرده حتی وضعيت پادگان پياده شيراز نيز عوض شده، پس از رفتن ما از آن پادگان، سرگرد «ش» كمی آسوده تر شده، چرا كه دوره ما آخرين دوره ای بود كه از ديپلم گرفته تا ليسانس، نيرو گرفته بودند، حالا فقط و فقط ليسانس پذيرش كرده اند، آن هم فقط سيصد نفر (دوره ما ۴۱۶ نفر ليسانس و ۲۰۰ نفر فوق ديپلم و... گرفته بودند)؛‌ گويا پس از آن دوره به تجربياتشان افزوده شده و حالا ديگر سرگرد «ش» خيالش راحت تر است ولی بيچاره ليسانسه های بعد از ما، كارشان فقط و فقط نگهبانی دادن بوده و بس! از پاسداری گرفته تا گشتی، همه و همه بر عهده آنها بوده است. دوره كديهايی كه از شيراز بازگشته اند از يك شب بخواب[!] و پاسداری‌ و نگهبانی و چندين گشتی 24 ساعته «يادواره تا شرق» و نظافت سرويسها و گرمای اكبرآباد سخن می‌گويند. (نمی دونم چرا وقتی نوشتم، نظافت سرويسها، به ياد مايع دستشويی جناب استاد افتادم.[!!!])

پس از گذشت اين دو سه ماه، همه بچه‌ها در يگانهای اصلی خودشون مستقر شده‌اند و وضعيتشون معلوم شده؛ به طور مثال پيمان جان لطف كرده و شرحی از وضعيت خودش برای اطلاع بقيه نوشته و خيلی خوشحال شدم كه ديدم، پيمان نوشته: «... اما در كل خدا رو شكر ...»؛ ضمن اينكه اطلاعاتی كه درباره پادگان «مراپش» داده، برام جالب بود، به نظر می‌رسد كه «مراپش» جای بدی نيست و تعداد بچه ها، آنجا از بقيه جاها زياد تره! (اگرچه همديگر رو دائم نمی‌بينند) در واقع همين مطالب پيمان سبب شد كه من هم درباره خودم چيزی بنويسم.

من هم مثل بقيه دوستان روز بيست و پنجم ارديبهشت رفتم، خودم را به پادگان آموزشی ۰۲ معرفی كردم. به محض ورود به پادگان، شوكه شدم، چرا كه با يك بيابان كوچك در جنوب شرق تهران مواجه شده بودم، با اينكه اين پادگان داخل شهر قرار دارد و از بيرون نمای نسبتاً مناسبی دارد (مخصوصاً با آن اتاق اكواريومی دژبانی) ولی داخل پادگان به بيابانی شبيه است. برخلاف پادگان آموزشی ۰۱، اين مركز هيچ دار و درختی ندارد و از نظر وسعت هم به يك سوم پادگان 01 نمی‌رسد، در اين فصل گرما مگر باد خنكی از لابلای جنگل ۰۱ به سمت ما بوزد (ببينيد كار ما به كجا كشيده[!!!]) گويا پادگان ۰۲ قبلاً بزرگتر از اين بوده اما با وجود همسايگان جديد (سپاه و بسيج) از وسعت اين پادگان كاسته شده و در همسايگی‌ ديوار به ديوار آن نيز پادگان تيپ 65 ويژه هوابرد قرار دارد كه با وجود كوچكتر بودن، از امكانات و برش[!] بيشتری برخوردار است. در كل، اين منطقه شامل چندين پادگان و شهرك نظامی است كه در انتهای همان خيابانی قرار دارد كه پادگان ۰۱ واقع است. (از ۰۱ و ۰۲ نيروی زمينی گرفته تا قصر فيروزه و نيروی هوايی و برادران[!] بسيج و سپاه و تيپ هوابرد، همگی جمع شدن تو اين محل.)

روز بيست و پنجم، فقط شش نفر از شيراز، خود را به اين پادگان معرفی كردند و در بدو ورود همگی به عنوان «افسر آموزش» راهی يگانهای مربوطه شدند. من اما، چون در برگه معرفی نامه، درباره دو مدرك دانشگاهی خودم چيزهايی نوشته بودم، به خاطر يكی از آن مدارك، بين دو يگان، گردان آموزشی وحدت (بهش می‌گن وحشت) و عقيدتی سياسی، قادر به انتخاب شدم. (حتماً حدس زديد كه كدوم رو انتخاب كردم) اما محل خدمتم، داخل ساختمان عقيدتی سياسی نيست، بلكه فعلاً به عنوان استاد كامپيوتر در شهرك نظامی روبروی پادگان مشغول هستم و به ثبت نام كنندگان در شهرك درس می‌دهم و يكی از مسئولين بخش كامپيوتر «ع.س» شدم. (چيزی شبيه وضعيت پيمان اما به اضافه تدريس)

در اين مدت هفته‌ای نيست كه يك اميری يا يك گروه بازديد كننده‌ای (چند نفری با سواری‌ و مينی‌بوس) سراغ ما نيايند و دائماً وضيعت قرمز است و ساعت پايان خدمت ما هم متغير؛ يك روز بازديده، يك روز كلاس اضطراريه؛ يك روز شهادته، يك روز تولد. (با كار[!!!] عقيدتی كه آشنا هستيد[!])

در پايان آرزو می كنم كه هر كی هر جا هست، خوش و خرم باشه و برای دوستان شيرازيم (هادی و ابی) سلام مخصوص دارم و اميدوارم بقيه بچه ها هم از وضعيتشان، ما را باخبر كنند.

 

كامران

Tanhaaee.Blogfa.com

لینک نوشته
   من و مراپش   

با سلام و درود به همه دوستان عزیز.

از اینکه مدتیه که تو آپدیت کردن وبلاگ غیبت داشتم واقعا عذرخواهی می کنم.

فکر کنم همه می دونین که بعد از همه دلشوره هایی که برای تقسیم شدن به جون ما ها افتاده بود مشخص شد که من افتادم مراپش. روز بیست و پنجم اردیبهشت هم که رفتم اونجا ، یه تست کامپیوتر ازم گرفتن و خلاصه ما اونجا شدیم مسئول شبکه های کامپیوتریشون.

مراپش پائگان نسبتا بزرگ و قشنگیه. مثل شیراز دارای دانشکده ، دانش آموز پایور و وظیفه های دوره کد هستش. دانشکده های رسته اردنانس، آجودانی، ترابری، دژبانی، دارایی، موزیک و ...  همه تو مراپش جمع شدن. گروهان من گروهان قرارگاهه که این یه کم کار رو برای من خصوصا تو نگهبانی ها سخت کرده.

یه بدی دیگه هم که اینجا داره اینه که افسر زیاد اجر و قرب نداره و زور سربازا و درجه دارای نسبتا قدیمی کاملا به ماها می چربه. خیلی هم انتظار از افسرا می ره که اله کنن، بله کنن و مثلا الگو درجه دارا و سربازا باشین! اما در کل خدا رو شکر. از برو بکس 534 فقط فریدون اصلانی فر اونجا هست که تو عقیدتی سیاسی باید تدریس کنه. البته حسین صحرایی هم به صورت مامور به مراپش میاد. اما از بچه های شیراز، مهدی شفیعی، نوید شهنما و امیر حضوری اونجان که هر کدومشون تو جاهای مختلفی مشغولن و خیلی کم پیش میاد که همدیگرو ببینیم.

صبح ساعت شش و نیم باید وارد پادگان شده باشیم  و اگه حتی یک دقیقه از این زمان دیرتر برسیم، دژبان کارتمونو می گیره. ساعت پایان خدمت هم ساعت یک و نیمه. لباس استتار برای روزهای پنج شنبه و روزهایی که نگهبانی می دیم اجباریه. تو بقیه روزها میشه فصل (فست ، آخرشم نفهمیدم کدومه!) پوشید.

جز روز نگهبانی تو آمار غذا نیستیم. غذای مراپش بد نیست. از 01 و شیراز بهتره. (تجربه سه بار نگهبانی!) و دسر! هم یه بار موز دادن! نگهبانیامون معمولا 3 بار تو ماهه که 2 بار افسر نگهبان ، و یک بار افسر تامین (شامل افسر گشت، افسر آماد و افسر آشپزخانه) می شه. این تعداد بعضی اوقات 4 تا می شه. اما می گن به مرور زمان کمتر خواهد شد. نگهبانی دادن تو مراپش خصوصا برای گروهان قرارگاه یه کم سخته و علیرغم امکانات کم، انتظارا خیلی خیلی بالاست و دست به اضافه زدنشونم برای سستی در امر نگهبانی خیلی خوبه. برای همین خیلی سخت می گذره.

دیگه سرتونو درد نمی یارم. دوست دارم از بقیه برو بچ و جای خدمتشون بیشتر بدونم. در امان خدای بزرگ.

 

پیمان PNR

 

لینک نوشته
   از طرف دوستان با صفای شيراز!   
سلام بر کلیه دوستان
وقتی که به سایت سر میزنم و خاطرات بچه ها رو میخونم خدا میدونه که جه حالی میشم
 
اول تشکر میکنم از عتیرضای عزیز که پیغام من رو در سایت گذاشت وبعد از کامران که واقعا زیبا سخن میگه.
 
امروز من و هادی خودمون رو به تیپ 55 هوابرد معرفی کردیم و حالی بردیم
 
آقا چون ستوان 2 اونجا کمتر هست سیل احترامات از طرف صفری ها بود که نثار ماشد
 
جاتون خالی برامون نهار گرفتن مرخصی خودشون گرفتن و از اینجور چیزها دیگه
 
 
امیر رزاز وهادی هوشداران
25/2/85
 
 
عليرضا
لینک نوشته
   ايمن شانس از ما....   

سلام دوستان.بعد از کلی راز و نياز افتادم جهاد خودکفائی هوانيروز وبعد از ۱ روز ماندن توی بخش تحقيقات شدم آجودان فرمانده جهاد.صبح تا ۱:۳۰ الاف.جاتون خالی فرصت دارم به درسام برسم.يه شانس .... که اوردم پسره که شيراز بردمش بازرسی اينجا دژبان شده.جاتون خالی صبح و بعد از ظهر تا فی خالدون منو ميگرده.اينم شانس ما.....

 

شروين

 

 

 

لینک نوشته
   خداحافظ شيراز   

 

دوره کد شيراز هم با همه خوبی ها[!] و بديهايش به پايان رسيد و تقسيمات، دوباره پيوندی که بين دوستان شکل گرفته بود را از هم گسست. اکيپهايی که هر جا می رفتند، با هم بودند، اکنون بايد بقيه اين عمر بيست ماهه را دور از هم سپری کنند. پرکندگی تقسيمات، درست مثل قرابت و همنشينی سيّد و استاد [!!!] است؛ از عجب شير آذربايجان گرفته تا خاش بلوچستان؛ از اهواز خوزستان گرفته تا مشهد خراسان، درست به پهنه اين "مرز پر گهر" [!]، همگی بچه ها، خواسته و ناخواسته، تقسيم شده اند.

 

زندگی ما در مرکز آموزشی – فرهنگی[!] پياده شيراز، پس از برگشتن از تعطيلات نوروزی (البته با شنيدن خير مقدم های پی در پی[!])، به سه قسمت کلی تقسيم شد. بخش اول کلاسهای درسی و آماده شدن برای مراسم روز ارتش (۲۹ فروردين)، بخش دوم، زندگی مقطعی در اردوگاه و بخش آخر، برگزاری امتحانات و بلاتکليفی و انتظار کشيدن برای به پايان رسيدن دوره آموزشی؛ که اين بخشها از آسانی به سختی می گرائيد.

مراسم روز ارتش در سطح شهر شيراز، بهانه ای شد که تاحدودی وقت ما پر شود. هر روز[!] گروهانها به خط می شدند تا برايشان سازمان رژه تعيين گردد و در اين بين گروهان چهارم (وای خدای من؛ احتمالاً وقتی اسم اين گروهان می آيد، تن سرگرد «ش» می لرزد[!!!]) حضور در همه سطوح برگزاری مراسم را تجربه کرد، از رژه دژبان گرفته تا تکاور و از فرمانده دسته گرفته تا جماعت پا طلايی، همه جور تجربياتی کسب کردند تا اينکه روز ارتش هم پس از آن همه لباس عوض کردنها، نخ کندنها، کمربند و فانسقه سفت کردنها، با پخش مستقيم تلويزيونی [!] به پايان رسيد.

 

فصل دوم، يعنی زندگی در اردوگاه اکبرآباد نيز فراموش نشدنی است. ۴۱۶ نفر ليسانسه، در يک اردوگاه نيمه کوهستانی، با آن وضعيت کلاسها، آب خوری، سرويس بهداشتی[!] و زندگی دو نفر در چادرهای پاره تک نفره، راهپيمايی های عبث و بيهوده (جمعاً حدود ۵۰ تا ۶۰ کيلومتر)، آزمايش سلاحهای کاليبر سنگين، آشنايی با کاربردهای ديگر کمربند و فانسقه برای حمل بطريهای آب و خوراکی[!]، شبها از سرما نخوابيدن، روزها از گرما کلافه شدن، جدال با مگسها، همنشينی با مار و عقرب[!]، آواز خوانی های دسته جمعی و... با همه سختی ها، با شوخی و رقص و آواز شب آخر به پايان رسيد.

(گروهبان [؟] ... بـله؛ [؟] [؟] ... بـله – سرگرد [؟] ... بـله؛ [؟] [؟] ... بـله ...)

 

در اين ميان، گروهان چهارم، از همه منظم تر [!!!] و از همه آرام تر [!!!] بود و در انجام امور محوله، نهايت سعی و تلاش خود را به کار می گرفت [!!!] بخصوص در امر گشتی و نگهبانی [!!!] و داشتن انضباط [!!!]. بيچاره گروهان چهارم که در همه مانورهای روزانه و شبانه، داوطلبانه (مثل کلاس گشتی با آن شکل و شمايل) و غير داوطلبانه (همه گزينه ها [!!!]) شرکت کرد که از اين حيث بايد به همه گروهان چهارم خسته نباشيد و دست مريزاد گفت [!!!].

 

بخش سوم نيز با امتحانات قرين شد و بچه ها با برگزاری مراسم جيب کندن[!] در امتحانات شرکت کرده و بدون صحبت و مشورت با هم [!!!] امتحانات را سپری کردند و به انتظار پايان گرفتن دوره نشستند تا اينکه پس از امروز و فردا شدنهای پی در پی و شنيدن انواع و اقسام شايعات (از مشاجا)، در اوج بی نظمی (روز آخر دو نفر مامور شدند تا حقوق چهارصد نفر را بپردازند، حال شما برای امضاء و انگشت[!] و شمردن پول توسط هر نفر فقط دو دقيقه در نظر بگيريد تا به نظم ارتش پی ببريد.) بالاخره از مرکز آموزشی – فرهنگی[!] پياده شيراز خلاص شديم.

خداوندا شکرت.

 

سینما - شیراز

 

افسوس و صد افسوس که بعد از تعطيلات نوروزی، به علت کمبود وقت و خستگی، نتوانستيم شهر شيراز و جاهای ديدنی آن را کامل بگرديم ولی درباره اين شهر و تاريخ و آثار باستانی اش و بيشتر جاهايی که رفتيم، در وبلاگم صحبت خواهم کرد. جدای از اماکن ديدنی شيراز، سينماهای نه چندان با کيفيت شهر، ماوای خوبی برای ما بود که فضای داخلی پادگان را فراموش کنيم.

 

در پايان جا دارد که از دوست و هم دوره ای عزيزم، هادی هوشداران، بابت قبول زحمت گرفتن امريه ها، تشکر فراوان و سپاسگزاری کنم. باشد که خداوند ايشان را در همه امور زندگی خويش موفق و پيروز بدارد و دعای حضرت شاه چراغ(ع) همواره پشت و پناه ايشان باشد.

 

چگونه سر ز خجالت برآورم برِ دوست

که خدمتی به سزا بر نيامد از دستم

 

همچنين از دوست عزيزم، شروين وزيری نيز به خاطر قبول زحمت آوردن امريه ها، تشکر و قدردانی می کنم و اميدوارم که ايشان و همه دوستان راه دورم، در هر کجا که هستند، موفق و پيروز باشند.

 

سر ز مستی برنگيرد تا به صبح روز حشر

هر که چون من، در ازل، يک جرعه خورد از جام دوست

 

با تشکر - کامران

Kamranpl@Gmail.com

Tanhaaee.Blogfa.com

 

 

لینک نوشته
   خبر خوش   

طبق آخرين خبر کار مرتضی درست شده و ديگه نميره سنندج و همينجا ميمونه

 

شروين

لینک نوشته
   تقسيمات   

۱.پيمان رحيلی نژاد      مرا پشت-لويزان

۲.رامين خراسانی        مرا پشت-لويزان

۳.حسين صحرايی        مرا پشت-لويزان

۳-۱.فريدون اصلانی فر   مرا پشت-لويزان

۴.سيدهادی ميرمحمد   مرا مخ   -لويزان

۵.کامران پناهی             ۰۲

۶.محمد زمانی              ۰۱

۶-۱.پيمان صفری            ۰۱

۶-۲.پيمان حسين نادری    ۰۱

۷.ايمان جنانی              لشگر ۸۱ زرهی-کرمانشاه

۸.امير حسين قدرت       لشگر ۸۱ زرهی-کرمانشاه

۹.محمد اصغری             لشگر ۸۱ زرهی-کرمانشاه

۱۰.احمد خواستار          لشگر ۸۱ زرهی-کرمانشاه

۱۱.حامد خليلی            لشگر ۹۲ زرهی-اهواز

۱۲.حسين محمدپور       سماجا

۱۳.شروين وزيزی           هوانيروز-لويزان

۱۳-۱.مهدی نوروزی        هوانيروز-لويزان

۱۴.هادی هوشداران      تیپ ۵۵ هوابرد-شيراز

۱۵.ابراهيم رزاز             تیپ ۵۵ هوابرد-شيراز

۱۶.عليرضا دادفر           ستاد نيروی زمينی-پشتيبانی قرارگاه

۱۷.حجت اعظمی         پشتيبانی-مشهد

۱۸.علی باظهوری         بيرجند

 

شروين

لینک نوشته
       

سلام خدمت دوستان عزيز

از اينکه نتونستم به وبلاگ سر بزنم و ملاقاتی هر چند کوتاهی رو با شما عزيزان داشته باشم احساس شرمندگی ميکنم و اميدوارم بتونم باز شما عزيزان رو از نزديک ببينم و دردودلی رو با شما دوستان مطرح کنم.ما دوران کد رو چه در شيراز و چه در ۰۲ به خوبی پشت سر نگذاشتيم .ولی چيزی که اهميت داره اينه که بد يا خوب اين دوران تموم شد و خاطره های تلخ وشيرينش به يادگار موند و اگر مثبت فکر کنيم ميبينيم که تجربه های گرانبهايی رو بدست آورديم که من به شخصه خودمو مديون ۰۲ ميدونم !!!

انشاا... فرصتی بشه بتونيم از نزديک بيشتر جويای گذشته و حال همديگه بشيم.من پيشنهاد ميکنم فردا (شنبه) که بچه ها هنوز در تهران هستند قرار بگذاريم تا همديگرو ببينيم.راجع به محل قرار هم تا امشب نظر بدين.

در ضمن اگه از تقسيمات عزيزان خبر داريد در وبلاگ قيد کنيد .

دوستدار شما عزيزان      پيمان صفری

لینک نوشته
   با ما به از اين باشيد......   

سلام به همه ۵۳۴ شيراز رفته و نرفته.می بينم به سايت کمتر سر ميزنيد.حالا بچه های شيراز توجيه دارن ولی از سجاد و حامد انتظار بيشتری داريم.مارو دريابيد.

 

شروين

لینک نوشته
   از طرف ابی!   
سلام به برو بچ
 
امیدوارم که حال همتون خوب باشه. بالاخره شیراز هم تموم شدبا هر خوبی وبدی که داشت.دیروز(9/2/1385)مصادف بود با ترخیص از مرا پ شیراز(با هر بدبختی که داشتیم)که البته بچه ها تعریف خواهند کرد و من سر شما رو درد نمیارم. البته چیزی که برای من خیلی جالب بود این بود که اول صبح که به ما گفتن امروز ترخیص نمیشید سیل هجوم انواع واقصام ناسزاها بود که روانه منو برو بچ فارس از طرف بچه های تهران(البته خداییش غیر از برو بچ تهرانی 534)شد .
نمیدونم فکر میکردن که مسوولین(که کمترین آنها شیرازی واکثرا لر بودند) پدر من هستند و او دستور داده که ما رو نگه دارند.لااقل کوچکترین یادی نداشتند که ما تهرانم 2تا3 روز الاف شدیم و کسی به دادمون نرسید. باز خدا پدر امیر فرماندهی رو بیامرزه که همون روز کار ما درست شد وهمگی رفتیم ولی تهران چی...
 
چیز جالب دیگری که در شیراز دستگیرم شد این بود که یگان 534در 01 واقعا یک معجزه بود که ما ها دور وبر هم جمع شدیم
خدایش بچه های یگانهای دیگه مخصوصا 711موجوداتی عجیب بودن البته استثنا هم داشتند
 
 
در پایان امیدوارم که بچه ها جاهای خوبی تقسیم شوند و راضی باشند
                                 
                                                                            
                        ابراهیم(امیر) رزاز
 
عليرضا
لینک نوشته
   كاش...   

كاش دنيا خانه مهر و محبت بود ... كاش مي توانستيم بي خيال و فارغ دست بگشاييم و همه را در آغوش بگيريم بي سختي ... كاشكي چشمهايمان خالي از ريا بود و حرفهايمان حرف باد و يك روز و دو روز نبود... ديگر جاي گله نيست ... من بدين بيمايگي ... بدين افسردگي نگاهها عادت مي كنم كم كم ... و چه بد است عادتهاي سنگي ...چه سبك شده است هستي پشت لبخندهاي دروغينمان ! كاشكي وزن بيشتري به روي شانه حس مي كردم ...
كاشكي از اين درياچه روزي بيرون شوم .. چشمه اي ... لب جويي ... و نگاه مهرباني كه تا آخرين روز زندگيم مهربان باقي بماند ... نه بماند حتي خشمگين ولي بمان
 
 
عليرضا
لینک نوشته
   لرن اسپيک انگليش (به سبک شيرازيها!)   
 
با عرض سلام حضور دوستان عزيز
 
                        
Come alive  زنده شدن – به وجد آوردن                                     
Spill the beans  بند را آب دادن – حرفي از دهان كسي پريدن            
Have/has/had up one's sleeve   آماده داشتن- توي آستين داشتن- براي روز مبادا زير سر داشتن
Keep one's ear to the ground گوش به زنگ بودن                     
Keep your shirt on!  جوش نزن- عجله نكن – يك دقيقه صبر كن     
Buy a pig in a poke               نديده خريدن – چشم بسته خريدن     
For the birds     مفت گران بودن- به درد نخور- بي فايده                
Hang on     ثابت قدم ماندن                                                   
Let the cat out of the bag      
         رازي از زبان كسي پريدن- پته كسي را روي آب انداختن
    On easy street    در ناز و نعمت – مرفه        
 
عليرضا
لینک نوشته
   گردهمايی دوستانه ۱۷ فروردين!   

سلام به تمام دوستان عزیزم

اولین میتینگ امسال را روز پنجشنبه  17 فروردین ساعت 4:30  عصر خواهیم داشت.

هدف این میتینگ ها تنها دیدار نزدیک با اعضای سایت که از ایمیل های آن استفاده می کنند و استفاده از نظرات آنان و راهنمایی در زمینه هایی که در توانایی اینجانب یا اعضای دیگر است. امیدوارم این دیدار نیز مانند دیدار های گذشته خوش بگذرد و با دوستان تازه ای آشنا شویم.

آدرس : قسمت شمالی پارک ساعی جنب مرکزبازی کودکان ، کافی شاپ ساعی

ضمنا مییتینگ هیچ هزینه ای ندارد.

به سرپرستی سعید - مدیر گروه ترانه ها

عليرضا

لینک نوشته
   حالا نوبت يکم روحيه است!   

Angelina Jolie

به ياد فيلم آقا و خانوم اسميت که از تلويزيون با سانسوری حدود ۴۵ دقيقه پخش شد!!! خانوم آنجلينا بر حسب ارادتی که به ما ۵۳۴ ايها داره و به مناسبت پخش بی نظير فيلمشون که خودشون هم فکر نميکردن سانسورچيهای گرامی ما انقدر پيشرفت کرده باشن قبول زحمت کردن و جديدترين عکسيو که داشتن برای ما فرستادن...!!! مرسی آنجلينا خانوم...  

لینک نوشته
       

سلام و سال نو مبارک

اميدوارم دوستان عزيزم سلامت باشند و سيزده به در  بهشون خوش بگذره...

ايمان

لینک نوشته
   دفتر بهداری   

با سلام.

داشتم هاردمو گردگيری می کردم که به اين عکس برخوردم. گفتم شايد برای خيليا تداعی کنندهء خاطرات جالبی باشه. البته کامنت در مورد اين عکس فراموش نشه.

پيمان PNR

لینک نوشته
   مرآپ شیراز و سلف 5 ستاره!   

 

کامران اینقدر وضع عمومی مرآپ رو کامل و خوب نوشته که تقریباً هیچ نکتهء مهمی باقی نمونده. برای همین من به عنوان عضوی از برو بچ جان بر کف سلف! (که این سلف در نوع خودش بی نظیره. حالا توضیحشو می دم) ، می پردازم به وصف این مورد بسیار حائز اهمیت. می گن وصف العیش ، نصف العیش. پس شما هم در این فیض با ما سهیم  با شید.  سلف سرویس که در ۰۱ به صورت اتاق بود و هر یگان برای خودش سلف داشت ، در مرآپ شیراز سرابی بیش نیست. البته شما می تونید غذای خودتون رو در دل طبیعت و همراه با عطر دل انگیز چاههای فاضلاب میل کنید.پر واضحه که این تنها انتخاب نیست. میشه تو آسایشگاه ۵۰ نفره ای که به زور ۱۰۰ نفر رو توش چپوندن یا روی تنها میز غذاخوری گروهان ۱۰۰ نفره که ۸ تا صندلی بیشتر نداره هم غذا رو میل کرد که خالی از لطف نیست! ما برای گرفتن ناهار باید راس ساعت ۱ بعد از ظهر جلوی آشپزخونه حاظر با شیم. اما نمی دونم چرا زودتر از ۱:۴۵حق پخش غذا رو نداریم! (البته می دونم. بخاطر نماز. در حالیکه مسجد پادگان بیشتر از ۲۰۰ نفر جا نداره ، می گن همه باید بیان جماعت!) ناهار ها ، قورمه سبزی (خورش چمن) ، قیمه (با طعم آبگوشتهای قهوه خانه های لب مرز) ، چلو مرغ! (رد پای مرغ ، هر مرغ حداقل برای ۱۵ نفر) و چلو گوشت! (سویا پلو) می دن. 

شام رو هم باید ساعت ۵ بگیریم و تا ۶ پخش کنیم. منوی شام شامل این موارد هستش: سیب زمینی- تخم مرغ (الویه زیر خط فقر) ، کوکو سیب زمینی و سایهء ماست (به هر کس به اندازه نصف کف دست کوکو می رسه) ، عدس پلو (ساچمه پلو با سویا) ، لوبیا (وای به حال نگهبانای اون شب) ، کوکو سبزی و ماست (فکر کنم ماسته اینجارو تاکسی گرفته باشه. چون حتی رد پاشم نمونده!) و خوراک مرغ (اگه فرقشو با لوبیا فهمیدین ، به منم بگین).

آشپزخونه رو که نگو ، اینقدر شیک و ترو تمیزه که آدم فکر می کنه اونجا آشپزخونه یه رستوران پنج ستاره تو ناف پاریسه. موندم برای همچین آشپزخونه ای چرا نگهبان نذاشتن! آخه اگه اون اجاقای در پیتو یا اون بیلای زنگ زده ای که باهاش برامون غذا می کشن یا اون دیگهای مدل ۲۰۰۶ که به جای دسته ، کابل برق دارنو اگه بدزدن ، چه خاکی تو سرمون بریزیم؟

او لالا، تینی وینی سترینگ بیکی ...! داشت یادم می رفت از تقسیم غذا بگم. از دعوا های آقای پلو ، یعنی شروین با یه مشت پاپتی که تا دیگ غذا رو می بینن ، فکر می کنن سر میز غذا تو باشگاه فرمانیه وایسادن و انتظار دارن گارسون (شروین جون ببخشید این لفظ رو بکار می برم. دور از جونت.) نصف دیگو خالی کنه تو بشقابشون. یا مثلاً من که خیلی اوقات مسئول پخش ته دیگ میشم ، فکر می کنم کار مهمترم اینه که با کف گیر بکوبم رو دست دله هایی که دست کثیفشونو می کنن تو ظرف ، تا اینکه ته دیگ پخش کنم!

در انتها می خوام از مسئولین محترمی که نهایت تلاش خود را برای اینکه ما به انواع امراض کمر و ستون فقرات و گردن دچار بشیم و حالشو ببریم ، نهایت تشکر رو بکنم. چون حمل دیگهای بدون دسته و سنگین بدون گاری یا هر کوفت و زهرماری (البته دروغ نباشه یه تیکه چوب داریم!) از آشپزخونه به طبقه سوم ساختمون آسایشگاه ، یه ماساژی به کمر و اینامون می ده که هیچ کس باورش نمی شه که تو سرباز خونه اینقدر به آدم حال بدن!

دیگه ادامه نمی دم. چون می ترسم اگه بیشتر از این به تعریف و تمجیدام ادامه بدم ، چشممون کنین! و اوضاء خراب بشه! ما که تحمل اینکه از گل بالاتر بهمون بگن نداریم!

ای کیو سان ، اوه نه ببخشید ، کد خورده های شیراز؟

- بله؟ تموم شد؟  پس تا برنامه بعد!!

 

پیمان PNR

 

لینک نوشته
   درباره مرکز آموزشی - فرهنگی پياده شيراز ۱   

سلام و سال نو مبارک

 

از 97 نفر بچه های يگان 534، حدود 30 نفر دوره کد را در مرکز آموزشی – فرهنگی[!] پياده شيراز می گذرانند.

 

در حالی که مسافران نوروزی (بيش از 80.000 نفر) به سوی شهر شيراز سرازير شدند، ما همگی درصدد بوديم که به هر طريقی خود را به شهر و ديارمان برسانيم و اکنون در مرخصی نوروزی (ميان دوره) به سر می بريم. با خواندن مطلب «اينم از پادگان شيراز» (شروين) و «چند «که» در شيراز» تا حدودی می توانيد از وضعيت مرکز آموزشی – فرهنگی[!] پياده شيراز مطلع شويد. پادگان مرکز پياده تقريباً در شمال شهر و در دامنه باباکوهی قرار گرفته، شهر شيراز که به شکل (L) می باشد، از شمال به چند کوه نه چندان بلند تکيه زده و پادگان هم متاثر از همين موقعيت جغرافيايی دارای آب و هوای خنکی است. (البته در اين فصل؛ روزها، گرم و آفتابی و شبها سرد است. به همين خاطر، همه با سرماخوردگی و صورتهای برنزه به مرخصی رفتند.) اگرچه پادگان در شمال شهر قرار دارد ولی به اين معنا نيست که وضعيت مطلوبی يا حتی نيمه مطلوبی داشته باشد، حتی بايد گفت حضور اين پادگان زشت و متعفن در شمال شهر، باعث خجالت و ناراحتی اهالی آن منطقه است. (بيچاره ها هر روز صبح، چشمشان به مناظر زشت و پر از زباله و ساختمانهای کلنگی پادگان می افتد.)

و اما فضای داخل پادگان:

در پادگان چندين ساختمان مستهلک وجود دارد که از آنها به عنوان آسايشگاه[!] و بخش اداری استفاده می شود و بقيه ساختمانها، اکثراً خالی و بلااستفاده هستند. (گويا فقط برای نگهبانی دادن ساخته شده اند.) ميدان صبحگاه پادگان، بيشتر به يک پارک شبيه است تا ميدان صبحگاه! (فقط چند تا نيمکت کم داره) و يک جايگاه که می توانيد برای سان ديدن از رژه ديگران از آن استفاده کنيد! (حتی می تونيد بريد بالا، به بقيه «خيلی خوب» هم بديد! اونجا «خيلی بد» يک عنوان «تعريف نشده» است!) شمال ميدان يک دانشکده پياده با کلاسهای پر از خالی قرار دارد که بيشتر دکور پادگان محسوب می شود (برای پرسنل)، چرا که کلاسهای ما در جنوب ميدان و روی سکوهای ورزشگاه (زمين فوتبال) تشکيل می شود.

کلاسها، صبح پس از بيداری و نظافت در فضايی آکنده از رايحه و عطر خوش کود! در کنار چمنهای کچل ورزشگاه!، زير تيغ آفتاب بر پا می شود. (يادتون باشه دفعه ديگه که خواستيد «کُد» بخوريد، همين فصل را انتخاب کنيد.) سرتاسر مرکز آموزشی – فرهنگی[!] پياده، پر از "بيلی چير" است. هر جايی بخواهيد می توانيد کلاس بر پا کنيد. (گويی در يک باغ آموزشی – فرهنگی[!] قدم می زنيد، البته به شرطی که جلوی دماغتون را بگيريد و به حمام و دستشويی هم فکر نکنيد.) در محدوده داخلی پادگان يک قلعه تاريخی وجود دارد که به بوفه تبديل شده! و در شمال پادگان هم يک قلعه ديگر وجود دارد که به بخش خصوصی! اجاره داده شده!، ضمناً پادگان دارای يک سالن برای برگزاری جشنهاست که آن هم در رهن بخش خصوصی! به سر می برد و از طريق اين اجاره های چند ميليونی، بخشی از بودجه پادگان تامين می گردد.[!] اين در حالی است که پادگان برای بيش از 2500 نفر سرباز و پرسنل تنها حدود 50 دوش حمام دارد. (البته اگر همه سالم باشند، تميز باشند، آب گرم باشد و...) برای بخش هنگ دانشجويان با جمعيتی بالغ بر 600 نفر فوق ديپلم (200 نفر) و ليسانس (400 نفر) تنها 20 سرويس بهداشتی سالم دارد. (البته نمی دانم چرا از کلمه «بهداشتی» استفاده کردم، چراکه اين واژه زيبا و رويايی نيز، هم در پادگان و هم در کلان شهر شيراز!!! «تعريف نشده» است!) (ضمناً نمی دانم چرا مسئولان پادگان اصرار دارند به شهر کوچک و تقريباً يک ميليون نفری شيراز، لقب «کلان شهر» را بدهند. اگه شيراز کلان شهره، پس تهران حتماً کشوره!) يکی از جاهايی که واقعاً متناسب با مرکز آموزشی – فرهنگی[!] پياده شيراز است، «چهار ديواری» يا زباله دانی پادگان است که هيچ ديواری دور آن وجود ندارد. منظره زباله های روی هم انباشته شده، انبوه غذاهای اضافی يا استفاده نشده که کرم گذاشته اند و...؛ کاملاً فرهنگی[!] بودن پادگان را به زيبايی به تصوير می کشد. جالب اينجاست که با وجود آن درامد و بودجه مذکور و با وجود لودر و کاميون حاضر در پادگان، يکی از سرگردها [...]، کل نيروهای ليسانس را وادار کرد که زباله ها را با دست و بدون هيچ وسيله ای، به صورت کاملاً بهداشتی!!! جابجا کنند تا به نوعی به ديپلمه های نگون بخت کمکی شده باشد. در اثر اين کار بهداشتی – فرهنگی يکی از دوستانمان به بيماری ميکروبی [...] مبتلا شد! (در اينجا چند نکته قابل تامل است: يکی اينکه استفاده بهينه از قشر تحصيل کرده مملکت و ديگری خدمات پادگانی در امور بهداشتی و...)

به هر حال اميدوارم که اين مطالب گوشه ای از وضع ظاهری مرکز آموزشی – فرهنگی[!] پياده شيراز را برای علاقه مندان[!!!] روشن سازد. به هر حال اين وب نوشتها می تواند مرجع نسبتاً مناسبی برای دانشجويانی باشد که شوربختانه يا خوش بختانه (بسته به شرايط) «دوره کد» را خواهند گذراند. در بلاگ نويسی های بعدی، از چگونگی مراسم صبحگاه، ورزش موزيکال[!]، غذا [!]، آسايشگاه[!] و خود شهر شيراز خواهيم نوشت. (تا همين اندازه هم که نوشتم، احساس می کنم بايد دوباره برم دوش بگيرم.) اميدوارم که بقيه بچه ها هم در اين باره چيزی بنويسند تا از نگاه آنها هم به اين موضوع پرداخته شود. همچنين اميدوارم بقيه 534 ی را هم که مشغول گذراندن دوره کد و غير کد در جاهای ديگر هستند، ما را از وضيعتشان مطلع سازند.

کامران

 

لینک نوشته
   تبريک سال نو   

سلام به همگی.اميدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشين.البته بخاطر تاخيری که داشتم منو می بخشين.

 

 

شروين

لینک نوشته
   سلام به همگی دوستان.   

 

راستش می خواستم از شيراز بنويسم. از خوبی ها و بدی هايی که اونجا ديديم. ماجراهای بی پايان سوتی ها و ...

اما از اول ، همش يه موضويی مغز منو به کار می گيره و نمی ذاره درست تمرکز کنم و فکر کنم چی بنويسم. تصميم گرفتم شيراز و بی خيال شم و اون جمله هرو بنويسم:

بچه ها اگه بدونين چقدر دلم براتون تنگ شده ....

پيمان PNR

لینک نوشته
   به جای تبريک عيد - بياييد هم را ببينيم   

                                

سلام به دوستان و رفقا. آقا اين نامرديه که وبلاگمون رو و از اون بدتر دوستانمون رو فراموش کنيم. خوب تا قبل از اين تعطيلات قابل قبول بود ولی حالا ديگه چرا؟ خدا پيغمبری از اول عيد تا حالا اينجا نيومدن و سری نزدن و نظری ندادن بی وفاای يه. در هر حال اميد وارم همگی خوب و خوش باشن. دارم يه پيشنهاد می دم که از الان تا يک ماه ديکه اميدوارم بيشتر بچه ها ببيننش و در بارش تصميم بگيرن و برنامه بريزن. همون طور که ميدونين بايد از حالا تا دو ماه ديگه برای تکميل مدارک سری به تهران بزنيم. پيشنهادم اينه که همگی در يک تاريخ و روز در ايام نمايشگاه کتاب به تهران بريم و همديگه رو ببينيم و خاطراتمون رو تازه کنيم. اميدوارم همه بتونن بيان. دوستان تلفنی با هم هماهنگ کنند تا نتيجه رو اينجا اعلام کنيم. به اميد ديدار.

بهروز

لینک نوشته
   آمدن عيد مبارک باد و باقی قضايا...   

      دوستان هم قطاران سابق کم کم به اسبق تبديل می شوند. البته که بچه های شيراز و لابد باقی کدی های ديگر پادگان ها دل خوشی از ترخيص از هتل ۰۱ ندارند . اما امريه ای ها و ديگرانی که مستقيم به واحد های خدمتی شان رفته اند نيز اين رسانه مشترک را به گرد فراموشی سپرده اند. برخی البته چون من در مناطق محروم و بدور از تمدن خدمت می کنند . باز جای شکرش باقی است که ۴-۵ روز بهمان مرخصی می دهند گوش شيطان کر. اين جا چنان وضع شبکه های برق خراب است که از الآن غصه ی تابستان و پيک بار های آن چنانی را می خورند. بگذريم. ملالی نيست جز دوری دوستان. پيشا پيش فرا رسيدن نوروز باستانی و اين خرعبلات را به همگی تبريک می گويم. اين بود انشائ من در باره ی تعطيلات نوروزی خود را چگونه گذرانديد.

                                                                                                                          بهروز

لینک نوشته
   چند «که» در شيراز   

و اما ما بعد از هشت روز که در شيراز پا می چسبانينم و در کثافت دست و پا می‌زنيم و بوی گند و زننده برخاسته از فاضل‌آب را در ريه فرو می بريم به کافی نتی که در نزديکی مرکز فرهنگی پياده شيراز قرار دارد آمده ايم تا به آنانی که اينجا نيامدند بگوييم که شيرازی که گفته بودند معدن لب لعل است و کان حسن مرکز پياده‌اي دارد که در آن فرماندهانش بسيار با ما از نظم و تدبير و  لزوم رعايت آن و ضرودت «!»به کار‌گيری اين در پيشبرد اهداف سازمان می‌گويندُ در حالی که خود در بی‌تدبيری نمونه اعلا  هستند. جالب اينکه اين آقايان در همان روزهای اول به گونه‌ای توهين‌آميز و با دشنام از مرکز ۰۱ و فرماندهان آن ياد کردند. هم خدمتيان و رفقای صفر يک بايد اينجا باشند تا دريابند که ۰۱ کجا و اين مرکز با اين همه دب‌دبه و کب‌کبه اش کجا.

امروز در صبحگاه رژه‌ای رفتيم که اگر در ۰۱ می‌رفتيم سپهوند خلع درجه می‌شد و ما همگی به ۲۰ سال اضافه خدمت محکوم می‌شديم اما در کمال تعجب فقط يکبار از روبروی حناب اعظم پادگان رد شديم و دستور تجديد نداده شد و دو خيلی خوب جانانه از ايشان ما را متعجب کرد و فرمانده يگان ما را مشعوف

لینک نوشته
   اينم از پادگان شيراز   

سلام به همه روفقا.بالاخده بعد از ۱۰ روز اومديم مرخصی.کامران پناهی و رامين راسانی امشب نگهبانن.اينجا خيلی وضع خرابه؛آسايشگاه؛حمام؛همه چيز... امروز اولين رژه رو بدون تمرين جلوی امير فرمانده پادگان رفتيم.خيلی خوب گرفتيم اونم ۲ بار.اگه اين رژه رو واسه سپهوند می رفتيم يه چيزی بارمون ميکرد.اينجا ته الافيه صبح که ورزش بعدشم تا ضهر کلاس و بقيش الافيم.به بچهای ما هم از ۵ تا ۱۵ فروردين مرخصی دادن.حالا کلی خاطره هست که در يک فرصت مناسب.پيشاپيش عيد رو به همتون تبريک ميگم.

 

 

                                                                                                         شروين

لینک نوشته
   وعده سر خرمن   

      سلام به حامد و دوستان ديگر. البته دلم نمی خواد سرخوشی تان از آن مژده را از بين ببرم اما زيادم خوشحال نباشين و بدور از هر فکر و انديشه ای پول لباسو (از توع مرغوبشو) بدين. اگر هم پولشو بهتون ندادن زياد غصه نخوريد. يکی از دوستان من که سپاه خدمت ميکنه (با اون همه امکانات و بودجه ای که ازشان شنيده ايم) نقل می کندکه چنين قولی را درباره يبساری از استحقاقی ها بهشان دادند ولی هنوز که ۷-۸ ماه از خدمتش می گذرد خبری از آن وعده نيست که نيست. بهتره با دل گشادی و فراغ باز پول اين جور استحقاقی ها و از کيسه بديم و زياد هم سخت نگيريم.

لینک نوشته
   مژده!   

در يادداشت قبلی غر زده بودم که چرا لباس خدمت رو بايد از جيب خودمون بخريم. از اونجايی که دعای خير گابريل قديس (!) هنوزهم پشت سر ما هست صدای ما به گوش آقايون رسيد و خبر دادن که معادل پول يه دست لباس کامل مرغوب يعنی پنجاه هزار تومن به ما پرداخت می شه! با اين حساب بقيه بچه ها هم خيالشون راحت باشه که پولی که خرج لباس کردن به کيسه شون برمی گرده!!!! البته گفتن دير و زود داره اما ايشالا سوخت و سوز نداره!

به بچه ها توصيه می کنم لباس خوب بخرن چون لباسهای بيست سی تومنی زود رنگ و روش ميره و شلوارش زانو ميندازه. پولش رو هم تا يکی دو ماه ديگه می گيرين ديگه! ضمنا يکی از بچه های قديمی که اواخر خدمتش هست توصيه کرد از هر مغازه ای لباس نظامی نخرين چون بد جوری به آدم ميندازن!

حامد

لینک نوشته
   روز‌ اول   

هميشه روزهای اول پر هستند از ترديد؛‌ از ترديد و نگرانی. نگرانی روز دوم و ترديد نسبت به تصميمی که امروزت را روز اول کرده است. و هميشه حلاوت روزهای اول در پس اين ترديد و نگرانی گم می‌شوند و تو می‌مانی با اميد و انتظار. اميد به درستی تصميم و انتظار روز دوم.

روز اول آموزشی بود؛ هنگامه‌ای بود توی ذهنم. در ميان حدود صد اسمی که تاکنون به گوشم نخورده بودند، حيران، وامانده بودم. نه صد اسم، صد نفری که توی صف، نه نفر جلو، بقيه به خط پشت سر،‌ ايستاده بوديم. احساس خاصی داشتم که نمی‌شناختمش. احساس می‌کردم بخشی از يک دستگاه شده‌ام، مثلا پيچ يک ساعت، يا... چه فرقی می‌کند: دسته‌ی قابلمه. به هر حال قرار بود ما صد نفر سرباز، با هم کار يک دستگاه را  انجام دهيم. کار چيزی به هيئت يک ماشين پت و پهن که روی نوار رژه طبق آيين نامه‌ راه می‌رود، زائده‌هايی (که پاهای ما بود) مطابق آيين نامه، ابتدا چهل و پنج درجه و بعد نود و با تخفيف هشتاد درجه بالا بيايد، با هم کوفتده شود روی اسفالت و...

روز اول آموزشی بود، فهممان شد که فرديت در اينجا مفهومی ندارد. فرديت و مفرد بودنت می‌ماند برای شب توی آسايشگاه، روی تخت، که اگر وقت کنی و حوصله، سری بزنی و خاطرات فردی‌ات را مروری بکنی:  اگر حساس بودی و روحيات رمانتيک داشتی شايد چيزهایی می‌يافتی برای دلتنگی؛ اگر اهل حساب بودی و کتاب چيزهايی برای آينده، اگر مرد خدا بودی، دعايی، نيايشی و ستايشی و اگر چون منی تشت از بام اوفتاده، فرصتی غنيمتی برای خواب!

ادامه دارد

 سجاد

لینک نوشته
   استحقاقی   

از زمانی که اين وبلاگ باز شده هزار دفعه بازش کردم اما ظاهرا اگه خودم ننويسم سال به سال کسی افتخار نميده يه مطلب بذاره! آقا درسته ميرين شيراز اما سايتو تعطيل نکنين! اونجا هم که به سلامتی رفتين به کافی نت يه سری بزنين آپديت بشيم ديگه....

آقا ديروز پنجاه و خورده ای خرجم شد تا اين لباس فست رو بخرم. مثلا ما سربازيم و لباسمون جزو استحقاقيه اما انگار به قول بچه ها لباس هم سرش گرده! خيلی زور داشت اما بچه های شيراز اميدوار باشن که بعد از دوره کد لباس استتار يا لجنی يا پلنگی يا هر چی ميگن رو مجانی دريافت کنن!

حامد

لینک نوشته
   آماده باش برای بچه های امريه خارج   

     سلام. بعضيا مث من چون فيش تلفونشون ۴۰ تومن اومده فعلا با ترس و لرز اونم تو کافی نت بايد بياد سر بزنه به دسته گلمون. اما حديث آماده باش رو بايد گفت: فردا صبح همه بچه های يگان که قرارگاه فرماندهی بايد خودشونو معرفی کنن به موقع بيان که به خاطر ۱ دقه تاخير ۱۰ تا بشين پاشو نره تو پاچمون. هنوز ملوم نيست توجيه نگهبانی... ببخشيد توجيه مأموريت رو جلوی کدوم درب انجام ميدن ولی بالاخره هممون بايد شعر رو بخونيم. در ضمن از دوستانی که امريه خارج نيستن ولی ميتونن بپيچونن بيان با آغوش باز استقبال ميشه شايان توجه است که مرتضی هم بايد بياد خودشو معرفی کنه. خداييش پايه ی آخرين ديدار ها هماهنگ شده پس بشتابيد که فرصت تنگ است.

بهروز

لینک نوشته
   عذر خواهی يک نادم   

من از همين جا از تمام كساني كه خواندن مطالب غير اخلاقي اينجانب  باعث ناراحتي خودشون و خانوادشون شده عذرخواهي مي كنم . بخصوص از آقاي تبريزي كه با چسبوندن برچسب  روشنفكري باعث تالم خاطر ملوكانه ايشان شدم . و اميدوارم كه ديگر چنين مطالب موهني كه زاييده ذهن و فكر ( گل كلم) ناقص, غبار آلود و نا پاك اين بنده سرا پا تقصير است, در صفحه به رويت دوستان عزيز تر از جان نرسد. 

 

                                                                                                                                شروين

لینک نوشته
   شعر حماسی   

چو ايران مباشد؛جهنم که نيست

روم جای ديگر زمين قحط نيست

اگر دم به دم خاک به دشمن بديم

به از آنکه خود را به کشتن بديم

 

                                                                                                شروين

 

                                           

لینک نوشته
       

تشکر

بدين وسيله از همه دوستان عزيز که سر قرار پارک اومدن ممنونيم و تشکر فراوان از هماهنگی پيشنهاد کننده برنامه.

در ضمن بليت شيراز برای سه شنبه ۸ عدد تهيه شد.ساعت حرکت ۵.۴۵ عصر

                                                                                                  ايمان

لینک نوشته
       

 نا گفته ها:

 

پا بچسبون:كنايه از ايست سابق.مثلا" يعني راه نرفتن.

 

به چپ:استعاره از كوبيدن پاي چپ مثل الاغ به زمين(البته بلا نسبت جمعي يگان 534).

 

جمع به وسط:لوليدن و حركت  بهسمت جلو ودر عين حال وسط وله كردن قسمتهاي مختلف پوتين افراد خودي از روي ناچاري.

 

بشمار 3:يعني واشره پايين و سفت كن و براي بيگاري آماده باش.

 

بدو رو:بمعناي دويدن ولي گول ظاهر كلمه را نخوريد شكلي از راه رفتن به صورت دوش فنگ وخراميدن به سمت يگان.

 

يقلاوي:ظرف آشخوري فلزي كه بيشتر با دستمال كاغذي شسته ميشود البته آخر دوره نوعي جهش پيدا كرد و جاي خود را به ظروف يك بار مصرف و كيسه پلاستيك داد.

 

بهداري :مكان مقدسي جهت به هلاكت رساندن تحت آموزش نيمه جان.

 

حسينيه: با دمپايي بصورت پا بكش بسوي آن حركت كرده و هنوز نرسيده بر مي گشتند.البته غالبا در بوفه برگزار مي شد.

                                                                                     ايمان 

 

لینک نوشته
   انتقاد و اعتراض نسبت به سانسور و افکار متحجرانه......   

آقاي تبريزي من بر اين باور بودم كه اين جريان فكري كه اعتقاد به سانسور و دست بردن در مطالب افراد دارد  محدود به قشري خاص و معلوم الحال مي شود و يا لا اقل در بين قشر تحصيل كرده و قشري كه ادعاي  روشن فكري دارد اين طرز تفكر جايي ندارد. ولي افسوس كه ... و اگر ساير اداره كنندگان اين صفحه طرز فكري شبيه شما دارند, که از گفتهای دوستان تا حدودی چنين پيداست؛ من واقعا  متاسفام. و برای همگی آرزوی موفقيت دارم.

                      اين نيز بگذرد           چون می گذرد غمی نيست

 

شروين

لینک نوشته
   آماده ایم آماده!   

 

همتون 4 روز تعطیلی عید غدیر رو خوب یادتون میاد. اما یاد این تعطیلات تو ذهن بعضی از دوستان آنکادر هم شده! مثلا خود من. روز جمعه و شنبه بهم نگهبانی خورده بود. جمعه پاس 3 نگهبانی حسینیه داشتم به علاوه آماده.

تو آماده قرار بود من و علیرضا دادفر برانکادر! ببخشید با آنکادر اشتباه شد!! برانکارد رو حمل کنیم. برانکارد که چه عرض کنم بیشتر به لاشه هواپیمای سی130 شباهت داشت.  یه تیکشم که شکسته بود و جوری کج شده بود که هر جور می گرفتیش، بازم می رفت تو کمرت! ساعت 7 و 20 دقیقه نوبت نگهبانی من شد. منم رفتم حسینیه که بخوابم! نه ببخشید نگهبانی بدم! (خداييش سر هيچ نگهبانيی نخوابيدم) هوا چقدر سرد بود. با پانچو برای خودم اونجا تابلوری می خوردم تا پستم تموم شد. برگشتم تو یگان و داشتم قربون صدقه تخت خواب می رفتم که چشمت روز بد نبینه،  سر و کله جناب سروان "ب" پیدا شد. از طرفی داشتم از خواب می مردم و از طرفی جناب داشت چوب تو آستین بچه ها می کرد. بند پوتین باز می کرد، تختارو تکون می داد، از در می رفت از پنجره میومد. صدرحمت به هوخشطره . تازه به من گیر داده بود چرا نمی خوابی! بعد از همه کرم ریختنا وقتی دید بچه های ما به این راحتی از کوره در نمی رن، برپا داد. دور پادگان می دوویدیم و داد می کشیدیم آماده ایم آماده، هوشیاریم بیداریم، جلوی هر یگان. بد بختارو از خواب و زندگی می نداختیم. تازه چی من و علیرضا هم دستمون همون غول بی شاخ و دمی بود که براتون توضیح دادم. وقتی قشنگ دهنمون سرویس شد، برگشتیم تو یگان تا دوستان بخوابن و من 1 ساعت بعدش برم سر پست بعدی حسینیه! وقتی می گم این خاطره ها تو ذهن بعضیا آنکادر هم میشه بخاطر همینه.

 

پیمان PNR

 

 

لینک نوشته
   خاطراتی از سرگروهبان زرنگ....؟؟؟   

هر چی از اين آقای زرنگ؛گروهبان دوم ت (عزيز! خطرناک) بگم؛کم گفتم.بگزريم از اينکه می خواست دوربين يکی رو بپيچونه؛يا اينکه به من گفته بود مرامی واسش گوشی موبايل بخرم.از همه جالب تر اينکه از مرتضی خواسته بود براش خانوم بياره؛اونم مرامی.اين روزا مرامی به آدم فحش نميدن چه برسه که بخوای يکيو......لااقل تو تهران که اينطوريه؛جاهايه ديگرو نميدونم.خلاصه به مرتضی گفته بود مکان هم داريم اونم کجا !!!!!؟؟؟؟ رباط کريم.ميگن موش تو سوراخ نمی رفت جارو به دمش می بست؛تازه آقای زرنگ می گفت ۴ نفريم.به قول خودش (عزيز ! واسه سرگروهبانت نمی خوای کاری بکنی؟)

 

                                                                                     شروين 

لینک نوشته
   تغييرات وبلاگ!!!   

ميخوام کولاک کنم! نظر بدين راجع به تغييرات جديد وبلاگ...آهنگ درخواستی هم بزودی...

عليرضا

لینک نوشته
   بدون شرح !   

راجع به اين عکس هر چی به نظرتون می رسه بگيد:

پيمان PNR

 

لینک نوشته
   بچه ها بریم تو انبار بخوابیم؟   

 

ای بابا این لعنتیا مگه می ذارن. تا آدم میاد چشماش گرم شه یکی در می زنه. آره بابا جون این قضیه کمک انبار دار شدن ما هم برامون شده بود بدبختی. یکی می گفت اینا کلاسارو می پیچونن. یکی دیگه می گفت نه بابا اینا می رن اون تو می گیرن  می خوابن. این وسطا یه dirty mind  هم پیدا می شد و می گفت ...! .

خلاصه ، سیل اخبار و شایعات بود که به گوش سروانهای بسیار عزیز می رسید تا اونا هم بهانه لازم برای سرویس کردن دهان ما (من ، شروین و وحید) رو داشته باشن. (8 روز اضافه نا قابل برای من و شروین، یه نمونشه) . این وسط یکی نبود بگه الهی دستون بشکنه که اون طویله رو آباد کردین. کلی هم خرج نقدی تو پاچه ما رفت که بماند.  بگذریم. می خواستم یه پیشنهاد بدم:

 بچه ها موافقین شیراز همگی  کمک انبار دار شیم؟

 

 پيمان PNR

 

 

لینک نوشته